ما چند نفر

بخش جراحی

دیروز اولین روزی بود که باید می رفتیم بخش جراحی :

اولین مریضی که اومد یک پسر 25-30 ساله بود (بنده ی خدا کرو لال بود یکم عقب مونده ذهنی هم بود )

با مادرش اومده بود مادره می گفت که تا حالا پیش چند تا دکتر رفته ولی هیچ کس نتونسته دندونش رو بکشه

می گفت دیروز از ترس توی مطب دکتر منو شروع کرده به زدن

مریم (از سال بالاییا) باید بهش بی حسی تزریق می کرد

برای بار اول با مهربونی وخوش اخلاقی  تا آمپول رو آورد که بکنه تو دهنش پا شد سوزن کج شد .

دهنش پر خون بود ،طفلکی خیلی ترسیده بود .

مریم 2-3 بار دیگه هم تلاش کرد ولی نمی ذاشت حتی بی حسی رو بزنن چه برسه به اینکه بخواد دندونشو بکشه .بقیه هم امتحان کردن با مهربونی با خشونت ... ولی نشد که نشد

مجبور شدیم به یکی ازاستادا بگیم  دکترر... با چنان خشونتی با بیچاره دعوا کرد دستاشو محکم گر فته بود خیلی اذیتش کرد ولی بازم تا ثیری که نداشت فکرکنم بیچاره از قبلم بیشتر می ترسه

آخرم پیشنهاد دادن که بره بیمارستان!(خدایا شکرت)

من که تمام بدنم مور مور شده بود از استادمونم حالم بهم خورد.

مریض بعدی کارش خیلی راحت بود ما سال 3ایا بهش توصیه های بعد از کشیدن رو می دادیم که مثلن  تا 2  ساعت چیزی نخوری واینا. بنده ی خدا کلی از ما تشکر کرد انگار دندونشو ما کشیدیم کلی حال کردیم.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦ - راضيه

 

*تو این روزای سرد معرفت و مرام بعضیا معلوم می شه ،چند روز پیش که همه جا رو مه گرفته بود ماشین دوستم پنچر شد هوا خیلی سرد بود ما سه تا هر کار کردیم نشد جک باز کنیم(البته نه اینکه فک کنی زور ما نرسید نه جک خراب بود) .دستامون یخیده بود ،از آقایونی که دور وبرمون بود یک مرد پیدا نشد که بیاد بهمون کمک کنه!!!!

با هزار بد بختی و خواهش یکی آمد کمکمون (خدا خیرش بده!)

*این ترم قد یک سال گذشت .نتیجه های اخلاقی این که همه ی درسا رو نمی شه شب امتحان خوند .این جز نتیجه های همیشگیه آخر این 5 ترم من بود (دعای شب امتحان :خدایا این ترم به خیر بگذره من از ترم دیگه....)

*گیر سه پیچ زمستونم که بی خیال نمی شه به خدا یخیدیم

    

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - راضيه

تولد م مبارک

امروز تولد ۲۱ سالگی من بود

امروز هوا ی شهرمون فوق العاده سرد بود به مناسبت تولدمن بچه های کوچولو رو تعطیل کردن!

که سرمانخورن !!!

از بس کا دو گرفتم دیگه تو اتاقم جایی ندارم

شما هم می تونید کادو های نقدیتون رو به حساب زیر بفرستید

************************************

ولی مگه این امتحانها می گذارن آدم روز تولدش خوشحال باشه

باید امشب رو بیدار بمونم.

بفرمایید کیک تولد!!!!

راستی

چندین سال پیش در چنین روز ی رضاخان فرمان کشف حجاب راو صادر کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦ - راضيه

دست هایم!

 

 

دست هایت !دست هایت کجاست؟ دست هایم! دست هایم رهاست. رها در جستجوی تو ، در جستجوی دست های تو .دست هایت مدت هاست گر می اش را به دست هایم نداده . دست هایم یخ است دراین روز ها مثل روز های زمستان . زمستان است انگار. دستم، قلبم ،ذهنم یخ زده. بس که نیستی ، بس که دوری ای مهربان .این توکه می گویند مهربانتر از هر آدمی.مادری؟نه!مهربانتر از هر مادری. خوب میدانم .آری ! خوب میدانم که هستی، همیشه هستی.دست هایت کجاست؟ مدت هاست احساس می کنم دست هایت را از من دور کرده ای.که دیگر در آغوشم نمی گیری تا آرام بگیرم.تا بغض بشکنم و هق هق کنم.که بگویم:محکم تر بگیر مرا درآغوشت. ترسهایم این روزها بیشتر شده.بس که دستهایت نیستند.چشمها را میبندم و کورمال میگردم در جستجوی تو.به چشمها نیازی نیست.دستهایم ،دستهایت را می شناسد بس که دستهایت گرم است ومهربان.دستهایت را هرگز گم نمی کنم ،گم؟نه! تو خود آنها را دریغ کرده ای.دریغ!گفتی:انجام دادم.باز گفتی وبازبا خنده گفتم آخرین بار است. گفتی:به یادم باش.گفتم:هستم.گفتی:نه همیشه!راست گفتی که بارها به فرامو شی ات سپردم.گفتی:فریبت میدهند.پا بر زمین کوفتم که :نه!گفتی:من نباشم،آزارت می دهند. گفتم:آزار نمی بینم. انجام دادم،فراموش کردم،فریب خوردم.دستهایشان را به دست گرفتم وآن وقت دستهایت رفت،دریغ شد.

بیا !باز گرد!بازگردو دستهایت را به من باز گردان. دست هایم!

سرم حسابی شلوغ پلوغه دلم برای خوندن وبلاگ همه تنگ شده

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦ - راضيه

 

از وقتی رفتی

خیلی وقته دلم هواتو کرده ،

خیلی دلم تنگه برای غل غل سماوری که تو همیشه کنارش بودی و حالا یک ساله داره خاک می خوره ،از وقتی رفتی همه چیز عوض شده

همگی یه جورایی بهت وابسته بودیم و تو غصه ی همه ی ما رو می ریختی تو دلت که به بزرگیه یه دریا بود

خدا کنه ما ها رو ببخشی که گاهی بدون منظور اذیتت کردیم ودل مهربون با صفای تو رو رنجوندیم

همیشه هر وقت به مشکلی بر می خوردم از تو می خواستم برام دعا کنی .

چقدر راحت وبدون درد ازاین دنیا خدا حافظی کردی .

یادتو همیشه با منه میدونم الان جات از همه ی ما ها راحتتره پس بازم برام دعا کن!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦ - راضيه

 

سلام،رمضون همه مبارک

چند تا توصیه ی بهداشتی وروحی وروانی و... بری بلاگر هایی مثل خودم!:

1-پست هایی که دارین ،علاوه برجذابیت فراوان که این یکی کامل شامل وبلاگ من می شه ،باید مشکلات خوانندگانتون رو هم بنویسید.

2-خوانندگان خود را عصبانی نکنید(مثل استفاده از قالبهای شلوغ ودر هم وبرهم )

3-به کامنت ها پاسخ دهید:چون فلسفه یوبلاگ بر اساس گفت وگو است نه بر پایه یمنتش ر کردن نوشته.اگر با خواننده یخود تعامل نداشته باشید، وبلاگتان(زبونم لال خدای نا کرده) مرده است!

4-به شکایت ها گوش کنید.

اینا روشهایی برای بهبود وضع وبلاگهای در پیتی که بلاگر هایشان خودشونو به این در و اون در میزنن که تعداد خواننده هاشون زیاد بشه .من انچه شرح ... است گفتم خواهی پند گیر وخواه ملال

 

شاید افاغه(افاقه)کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی نتیجه ی علوم پایه رو هفته ی بعد میدن سر سفره ی افطار برام دعا کنید خداییش

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦ - راضيه

از هر در سخنی


میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم

*******************************************************************
دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

__________________________________________________________

نهج البلاغه

مرا نیافریده اند تا خوردنیهای گوارا سرگرمم سازد ،چون چارپای بسته باشم،که به علف بپردازد یا چون چارپای واگذارده که خاکروبه ها را به هم زند وشکم را از علف های آن بینبارد و از آنچه از آن خواهند غفلت دارد.

یا مرا نیافریداند تا وانهند یا به بازی سرگرم کنند یا ریسمان گمراهی را کشان باشم ویا بی خودانه در سرگردانیها گردان

یا علی

##########################################################

پ.ن1:

این سازمان سنجش عجب ناقلا شده تازگیها!!

برای اعلام نتایج ارشد اول می گن :نیمه ی اول شهریور    

بعد :هفته ی اول شهریور  

_ساعت7 شبکه ی خبر اعلام میکنه که ساعت 8 صبح روز 31 مرداد

    (نتایج ساعت 8 شب 30مرداد روی سایت زدن خیلی از بروبچ نتیجشون رو هم میدونن اونوقت  اخبار ساعت 22 شبکه ی3 با اعتماد بنفس کامل اعلام می کنه :ساعت 8 صبح فردا نتایج روی پایگاه است!!!!!!!!!!)

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦ - راضيه

فاطمه کچل

یادم میاد وقتی اول دبستان بودم یه روز رفته بودیم خونه ی خاله ی بزرگم .بزرگترا سرگرم بودن هیچکس حواسش به من نبود .منم یه قیچی گنده گرفته بودم دستم شروع کردم به کوتاه کردن موهام بعد جلوی آیینه خودمو دیدم .(عجب شاهکاری ) وقتی بابا نتیجه ی زحمات من رو دید چاره ای جز کچل کردن من نداشت  اونم با ماشین صفر زدن!!!!!!!!!!!!!!!

از اونجایی که می گن بچه ی حلال زاده به خالش می ره فاطه 3.5 ساله یه روز که مامان وبابا ش تو خواب بودن قیچی رو می گی ره دستشو شروع می کنه به هنر نمایی (از جلو وپشت و ...خلاصه یه صفایی به موهاش می ده )

ولی هنوزم فاطمه کچل نشده ولی قیا فش دیدنی شده

خلاصه کچل کردن دخترا تو خانواده ی ما یه رسم عادیه

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - راضيه

 

دلم واسه ی نوشتن توی وبلاگ قد سوراخ جوراب مورچه شده بود(الهی)

آخه من خیلی دیر از تغییرات پرشین بلاگ خبر دار شدم

تازه صفحه ی کامنتم باز نمی شد

یه عالمه حرف دارم موندم از کجا شروع کنم

از شب اعلام نتایج و بی خوابی وتلفنهای 3 بامدادی

یا از شاهکار فاطمه کچل

یا حسرت 31 ساله که 35 ساله شد(تیم ملی رو میگم ها)

یا از شنبه ای که هیچ وقت نیومد (برنامه ریزی هامو میگم بیشتر از این که درس بخونم برنامه ریزی کردم)

یاسیر وسفر هم که باید بی خیالش بشیم با این بی بنزینی +علوم پایه

یا….

..

.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦ - راضيه

 

سلاممممممممممممممممممممم

 

قراره از شنبه هفته ی بعد برای علوم پایه شروع کنم به خوندن ولی خداییش نمی دونم از کجا باید شروع کنم درسایی رو که فقط شب امتحان خوندم  73 واحدی رو که تو این 2 سال باهاشون سرو کله زدیم حالا باید برای 15 شهریور آماده باشیم

به همین خاطره که تا آخر هفته هی تند تند آپ می کنم!!!

موقع امتحانا که وقت نشد به همین خاطر با یه تاخیر فوق العاده به شرح ما وقع می پردازیییییییییم

اول : به دنیا اومدو ایلیا کوچولو بود که به خاطر وجود نازنینش ما رو حسابی از درس خوندن انداخته

ااااااااااا ایلیا رو معرفی نکردم ایلیا جون می شه پسر خاله ی فاطمه

که بازم به خاطر ایلیا خونه ی ما مهمان بارون شده بود (بهانه از این بهتر برای درس نخوندن)

ایشون درست روز 7 تیر زمانی که کنکوریا سر جلسه بودن و تلویزیون در باره  ی شهادت  دکتر رجائی و72 تن دیگه صحبت می کرد قدم به این دنیا  گذاشت

خوش اومدی قدمتون مبارک

فاطمه 3.5 ساله که هنوز پسر خالشوندیده بود چنان پسر خاله پسر خاله می کرد انگار 10 ساله داره با هاش بازی می کنه

وقتی رفته بودیم بیمارستان بچه ها رو راه نمیدادن خانوم خانوما شاکی که این آقا پلیسه نمی ذاره من پسر خالمو ببینم!!!!!!!!!!!!!!!

 

ما یه رسم و رسومای با مزه ای داریم

مثلاّ این که وقتی بچه 5روزه می شه 7 تا سوزن رو به بند قنداق نی نی می بندن تا 24 ساعت بعد ....

این 7 تا سوزن که متبرک شد رو از طرف نی نی میدن به 7 تا دختر تا بختشون باز بشه (این قدیمیا چه قد مخشون کار می کرده هااااااااااااا!!!!)

از کاغذ خوردن که بهتره خرجیم نداره امتحانش ضرر م نداره !!!.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦ - راضيه